X
تبلیغات
بسیج دانشجویی موسسه قدر کوچصفهان


























بسیج دانشجویی موسسه قدر کوچصفهان

اخبار موسسه قدر و اخبار فرهنگی بسیج

انشاالله روزی در تقویم خواهند نوشت:

تعطیل: "روز فرج مهدی فاطمه"

بعد در مدینه کنار ساختمان نیمه کاره ای تابلو میزنیم:

"پروژه حرم مطهر بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا(س)"

کارفرما: "قائم آل محمد"

پیمانکار: "یاران حضرت"

مساحت: "وسعت دل تمام شیعیان"

         

رسیده عید و دلها شاد و خرم
همه در فکر دیدارند با هم
همه آماده اند سفره بچینند
به فکر سفره های هفت سینند
منم در سفره دارم هفت سین را
ولی توام شده با داغ زهرا
بود سین نخستین ، سیلی کین
به روی مادرم با دست سنگین
ببین بر سفره سین دومم را
که سویی نیست در چشمان زهرا
بگویم سین سوم تا بسوزی
که مادر سوخت بین کینه توزی
از این ماتم دل حیدر غمین است
که سین چهارمم سقط جنین است
به روی سفره سین پنجم اینست
سر سجاده اش زینب حزین است
شده سفره پر از اشک شبانه
ششم سین مانده سوت و کور خانه
چه گویم ای عزیز از سین آخر
بود آن سینه ی مجروح مادر

 


نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 1:22 توسط بسیج دانشجویی| |

      آغاز تاریخ ثبت نام کاروان های دانشجویی سال ۱۳۹۱   

        

+در این سفر بازدید از مناطق جنگی از جمله دوکوهه٬طلاییه٬دهلاویه٬شلمچه٬هویزه٬اروند کنار٬فکه و به امید خدا زیارت حرم مقدس حضرت معصومه(س) و مسجد مقدس جمکران به عمل خواهد امد    

 

+زمان اعزام از موئسسه غیر انتفاعی قدر کوچصفهان: ۱۹/۱۲/۱۳۹۱

 
+دانشجویان علاقه مند میتوانند از طریق نظرات و یا مراجعه به دفتر بسیج دانشجویی اعلام امادگی کنند.
 
+در صورت تمایل برای ثبت نام اینترنتی لطفا نام٬نام خانوادگی٬تلفن تماس٬تاریخ تولد٬شماره شناسنامه٬در نظرات "به صورت خصوصی" ارسال نمایید
در صورت تمایل برای ثبت نام حضوری مشخصات ذکر شده به همراه یک قطعه عکس به دفتر بسیج مراجعه فرمایید
 
 
+روزهای مراجعه٬مخصوص خواهران:
شنبه: ۲ تا ۵ بعد از ظهر
یکشنبه:۴:۳۰ تا ۵:۳۰ بعد از ظهر
دوشنبه:۱۰ تا ۱۱ صبح
 
 
+روزهای مراجعه٬مخصوص برادران:
همه روزه

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 13:32 توسط بسیج دانشجویی| |

هيچ وقت براي رفتن به جبهه مانعش نشدم، اما اخلاقم را مي دانست که چقدر زود دلواپس مي شوم. به همين دليل بعد از هر عمليات به من زنگ مي زد و خبر سلامتي اش را مي داد.

چند روزي از عمليات گذشته بود و هيج خبري از او نداشتم. نگران بودم، مي ترسيدم اتفاقي برايش افتاده باشد. خودم را دلداري مي دادم که شايد مجروح شده و بستري است؛ اما انگار دلم نمي خواست قبول کنم.

        

دو روزي مي شد که دوستانش به خانه سر مي زدند و با پدرش صحبت مي کردند. به خيال خودشان مي خواستند مرا آماده کنند. کم کم شروع کردند، گفتند: حسن مجروح شده، عکسش را لازم داريم ...

با شنيدن حرف هايشان به يقين رسيدم که ديگر حسن را نمي بينم.

گفتم: «ما خودمان سال هاست که با همين حرف هاي راست و دروغ خانواده ها را آماده مي کنيم تا خبر شهادت عزيزانشان را بدهيم، من سال هاست که آمادگي اش را دارم، اگر شهيد شده راستش را بگوييد.»

آن وقت بنده هاي خدا خبر شهادت حسن را به من دادند و گفتند: حسن را به معراج آورده اند.

همان روز به معراج رفتم؛ او را ديدم.

انگار خواب بود. خيلي زيباتر از زمان زنده بودنش...


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 13:13 توسط بسیج دانشجویی| |

 
گفت: که چیه؟؟ هی جانباز جانباز شهید شهید!
 
میخواستن نرند!کسی که مجبورشون نکرده بود که!
 
گفتم: چرا اتفاقا! یه چیزی بود که مجبورشون میکرد!
 
گفت:کی؟؟؟
 
گفتم: همونی که تو نداریش
 
گفت:من ندارم؟؟؟چی رو؟؟؟!!!
 
گفتم: غیرت
 
 
                       کاغذ دیواری حجاب و عفاف 34
 
 

برادرم!

اگر من در گرمای تابستان چادر سر میکنم٬سخت است.ولی تنها سه ماه است.چادر آزادی حرکت دستانم را میگیرد٬سخت است ولی نه زیاد...چادر سر کردن مسئولیت می اورد و انتظار...ولی تمام اینها سخت تر از کار تو نیست...سخت تر از کار تو نیست که باید در تمام طول سال سر به زیر راه بروی از میان شیاطین متحرک کوچه ها و خیابان ها!!!از میان تمام بانوانی که نتوانسته اند خودنماییشان را کنترل کنند....

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 23:25 توسط بسیج دانشجویی| |

برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستري اش کردند.

موقع ملاقات با آن همه درد گفت: «احمد! برات يه دختر پيدا کردم.» رفتند خانه شان حرف زدند.

قرار گذاشتند جمعه ي بعد آنها بيايند اصفهان، خطبه ي عقد را بخوانند. همه منتظر بودند. احمد گفت: «نمي آيند. يعني من گفتم نيايند.»

تعجب کرديم؛ پرسيديم: چرا؟

گفت: «آخر تماس گرفتند شرط عقد گذاشتند؛ "نرفتن من به جبهه"

«بسم رب الشهداء و الصالحين

وصيت نامه و يا بهتر بگويم؛ کارت عروسي.

عزيزان! در خانه ي خيلي ها براي پيدا کردن همسر آينده تان رفته ايد، اما من خود٬ آن خانه را پيدا کردم. ابدي، نوراني، داراي صاحبي بخشنده و مهربان. مهريه اش البته پرارزش است. اما در برابر او ارزشي ندارد. عروس من شهادت است.»

شهيد که شد، متن وصيت نامه اش را براي همه فرستادند تا همه در مراسم عروسي شرکت کنند.

مراسم باشکوهي بود...


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 22:56 توسط بسیج دانشجویی| |

ﺣﺠــــﺎﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﻮﺧﺖ ﻭﻟﯽ ....

ﺍﺯ ﺳﺮِ ﻓﺎﻃﻤﻪ «ﺱ» ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ ....

                          

 

افسوس از روزی که دانشگاه ها بجای مرکز علم مرکز بی حجابی و عامل رواج بی بند و باری باشد!

                

مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،

زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را.

وقتی جامعه ی ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت، مادرم گریه کن که
اسلام در خطر است.

"شهید سعید زقاقی"

            


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 19:52 توسط بسیج دانشجویی| |

   

چه غریبانه قدم میزدی ؛ میان رفیق هایی که رفتند . . .

و حالا تو مانده ای و نارفیق هایی که هریک سهمی در غربتت ، در سپید کردن موهایت دارند . .

جانم به فدایت . . .


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 19:50 توسط بسیج دانشجویی| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin